تبليغاتX
شبیه اسماعیل
شبیه اسماعیل
88/08/19
خون شهید در رگ ایمان تان نبود ...  
 

 

سلام

بدون شرح ...

لطفا به کسی بر نخورد

 

خون شهید در رگ ایمان تان نبود

 

آن وقت ها کرشمه ی بسیار داشتید

بازار     داشتید    ،   خریدار   داشتید

 

آن وقت ها که همنفس باد هرزه گرد

چشم طمع به سرو و سپیدار داشتید

 

چیزی نداشتید ولی هرچه هم که بود

در سایه ی «ابوذر» و «عمّار» داشتید

 

اما    یقین  به  خیمه ی  ایمانتان نرفت

از بس نماز و روزه ی شک دار داشتید

 

بر خاستید بی خبر از سفره ی علی

با  اهل  نهروان ،  سر  دیدار  داشتید

 

قرآن  به   نیزه   بردنتان   آشکار  بود

دین   را  برای  درهم  و  دینار داشتید

 

کی از بهار سرخ ، نفس تازه کرده اید؟

کی با نسیم سبز ، سر و کار داشتید؟

 

ای کاش جای «طلحه» و جای «زبیر» و «سعد»

یک   حجم  سبز  ،  «میثم تمّار» داشتید

 

رفت آن زمان که خون شهیدان تباه بود

رفت  آن  زمان  که گرمی  بازار داشتید

 

سعی  و  صفا  نرفته  سراپا فلج شدید

از  بس  طواف  کعبه  نکردید کج شدید

 

حق نیست راهتان که به باطل رسیده است

کی بار کج ، درست به منزل رسیده است ؟

 

  - :«این راه راست بود » چنین گفت شیخ تان

  - :«آتش گرفت و دود » چنین گفت شیخ تان

 

آتش گرفت و سوخت هر آنکس دروغ بود

باطل که لب گشود به حق ، پس دروغ بود

 

غیرت  نبود  ،  مردی  میدان   تان   نبود

خون  شهید   در   رگ   ایمان تان   نبود

 

«لا » گفته اید و همت «الاّ» نداشتید

رنگ  شهادتین   به   دل ها   نداشتید

 

چیزی  نمانده بود که شیطان بیاورید

پیغمبران    تازه   به   میدان   بیاورید

 

چیزی نمانده بود که شیطان خدا شود

صفّین ها به راه و جمل ها به پا شود

 

می خواستید دست علی را قلم کنید

یک   چند روز   خون «ندا»را علم کنید

 

تا   چند    نهروان   و   جمل آرزو شود؟

خون «ندا» -مهل- شتر سرخ مو شود

 

ظلمی اگر به خواهر من رفت... وای تان !

خونی   که  از  برادر   من رفت... وای تان !

 

88/06/08
شهریور مهربانی ...  

 

سلام و...

شعر را دوست دارم وشمارا که شعرهایتان دوست داشتنی ست.

این دو غزل تقدیم به همه دوستان مهربان...

 

علامت تعطیل

 

پرواز هم بهانه ی غمگینی ست  این جا که ارتفاع پریدن نیست

وقتی که آسمان شما ابری ست ، وقتی که احتمال رسیدن نیست

 

وقتی که خواب های دبستانی ، مشق دروغ « گرگ نیامد » بود

با خواب ها بزرگ شدیم اینک  ما را هراس گرگ – دریدن نیست

 

در ازدحام گیج خیابان ها خطّ و خطوط شهر تماشایی ست

«آدم -پیاده » ها که نمی دانند وقت ندیدن و نشنیدن نیست

 

« آدم – پیاده » ها که نمی دانند ، در چار راه های پر از قرمز

پایان یک توقّف بی پایان ، تنها چراغ سبز کشیدن نیست

 

مه ، باد ، سرب ، دود ، زمین ابری ، پرواز در هوا ی پر از تعطیل

این آسمان پرنده نمی خواهد ، این آسمان هوای پریدن نیست

 

 

جاذبه های نیوتنی

 

لبخند اشتیاق نخستین نگاه – بعد ...

عکسی تمام چهره ، زمینه سیاه ، بعد ...

 

مردی شبیه آن چه که « آدم » نمی شود

ترکیبی از خدا و گل و آب و کاه بعد ...

 

یک زن که از « درخت  نچیدن » سقوط کرد

با یک بلوز و روسری راه راه ، بعد ...

 

یک زن که بی دلیل فراموش می کند

معنای «سیب » و «جاذبه » را گاه گاه ، بعد ...

 

تردید دوست داشتن و شاخه شاخه گل

تردید دوست داشتن و ... چند ماه بعد :

 

رزهای زرد – جاذبه های نیوتنی

جا ماند روی صندلی دادگاه ، بعد ...

 

حالا تمام کادر پر از دود می شود

رد می شود دو نقطه تاریک

-        : آه ، بعد ... ؟

 

انگار مرد هم غزلی تازه گفته است

با مقطعی به قافیه ی دلبخواه ، بعد ...

 

زن می رود که قهوه برایش بیاورد ...

... زن رفت تا تمام شود فال مرد ، بعد ...

 

 

explorer blog

 www.k2cod.com رفتن به بالای صفحه